نه اشتباه نکن ۱ فقط شبیه ۱۱ است مساوی با آن نیست!!
نه اشتباه نکن ۱ فقط شبیه ۱۱ است مساوی با آن نیست!!
نمیدانم باید خوشحالتر شوم یا مضطربتر!
حس دوری دستهایت یه طرف و این حس آسان گیریت در قبال از دست دادن حق و رویا یه طرف!
نمیدانم من حق تو هستم یا رویایت...
چه فرقی دارد؟
از هر دو دست میکشی به راحتی انگار!
خدا کند وظیفه ات باشم...وظیفه را خوب میشناسی!
تنها قدم برداشتم...
قدم برداشتم...
برداشتم...
قلبم را...
که در میان قدم برداشتن هایم لابه لای قدم هایم سقوط کرد...
سقوط کرد...
و خودم برداشتمش....
دست تو نبود...
قدم هایت نیز...
قدم برداشتم...
سمت قدم هایت...
که قدم برنداشتند...
با قلبم...
در دستم...
با اندوهی...
در قدم هایم...
با تردیدی...
در نگاهم...
چقدر دوری ..دلم ازین دوری میلرزد ولی نمیگذارم این لرزه ها آنقدر شدید شود که فاصله ای بین ما ایجاد شود...هرچند کوچک...هرچند ضعیف!
چکار میشود کرد ..شاید زندگی همین باشد...کمی خنده..کمی دل مشغولی !! دنیایی امید همراه با کمی دلهره و ناامیدی!
چقدر برای دل من سخت است دور از تو به تو بگوید همه چیز عالیس...
هیچ نگرانی نیست!!
(کاش میشد بگویم انقدر دور از تو نگرانم که نمیفهمم چه چیزهای این روزهایم عالیست)
شکایت نمیکنم.. این مسیر زندگی جدید ماست ... همین که وجودت هست...صدایت هست...عشقت هست...
بهترین هدیه خداس...شاید البته بودنت هدیه بهتری میبود!
اما شکر... من نمیخواهم لحظه ای هم این هدیه از من دور باشد...توهم نمیخواهی.. خدا را شکر...
انگار ساز آشتی میزنی با من...
راستی تو همیشه مشتاقی...
اما من اینقدر گرفتار چرندیاتم شده بودم که پس میزدمت و چشمهایم را هم می بستم تا نبینم چه میکنم !
ممنون که اینبار بزور چشم هایم را باز نگه داشتی...
ممنون که مرا بزور نگه میداری...
ممنون که ...
همان کله شقی و لجبازی قدیمی...
همان رفقای ناباب همیشگیم شده ام...
تلخ ترین قسمت ماجرا اینجاست که میدانم ضرر میکنم ! اما ادامه میدهم...
محکم و استوار....
آری انگار افتخار بزرگی را قرار است کسب کنم ...
چه حماقتی.. شاید هم مقام عاقل احمق گینس به من برسد!!!
چه درد خنده داری !!
چقدر جالب بود خوندن احساسات گذشتم و خوندن دونه دونه کامنتام...
مثل شعر فروغ...
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت...
غصه هم خواهد رفت...
الان ۲۴ سالمه و میدونم که این بیت کوتاه تعریف زیبای زندگی ماست
و میدونم که چقدر میشه تو اوج خوشبختی بود و قدرشو ندونست!
اشکالی نداره...خدای ما اونقدر بزرگ هست که از یه دریا سر سختی ما یه دنیا قطره بارون بسازه...
پس ...
لبخند میزنم...حتی اگر گاهی چشمانم بارانیست...
چه بهتر! مگر نه اینکه این قطره ها برکت الهیست؟!!
حس میکنم مثل کرم ابریشم شدم...عجب پیله محکمی دور خودم بستم!!!!
اونقدر محکم که ...
پس چرا پاره نمیشه؟؟
من بزرگ شدم...وقت پرزدنه...
پیله محکم تر میشه...دارم خفه میشم...بازم محکم تر میشه...
انگار تلاش من قدرت اونو اضافه میکنه!!!
چقدر نزدیکه به من ... خدای من! دوستش هم دارم!!!
دارم حل میشم...یه چیزی شبیه منه!!!
اوه خدای من ... انگار این پیله ... تن منه!!!