تبليغاتX
آدما از همدیگه زود سیر میشن

آدما از همدیگه زود سیر میشن

هر قدم که برای تو برمیدارم یک توسری به خودم میزنم اما قدم دوم را هم برمیدارم!!

نه اشتباه نکن ۱ فقط شبیه ۱۱ است مساوی با آن نیست!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/28ساعت 11:34 PM  توسط مثل هیچکس  | 

؟

صدای نزدیک شدن قدم هایت را میشنوم...

نمیدانم باید خوشحالتر شوم یا مضطربتر!

حس دوری دستهایت یه طرف و این حس آسان گیریت در قبال از دست دادن حق و رویا یه طرف!

نمیدانم من حق تو هستم یا رویایت...

چه فرقی دارد؟

از هر دو دست میکشی به راحتی انگار!

خدا کند وظیفه ات باشم...وظیفه را خوب میشناسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/15ساعت 0:40 AM  توسط مثل هیچکس  | 

تنها برای تو قدم برداشتم...

تنها قدم برداشتم...

قدم برداشتم...

برداشتم...

قلبم را...

که در میان قدم برداشتن هایم لابه لای قدم هایم سقوط کرد...

سقوط کرد...

و خودم برداشتمش....

دست تو نبود...

قدم هایت نیز...

قدم برداشتم...

سمت قدم هایت...

که قدم برنداشتند...

با قلبم...

در دستم...

با اندوهی...

در قدم هایم...

با تردیدی...

در نگاهم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/23ساعت 11:0 PM  توسط مثل هیچکس  | 

دلم...

دلم گرفته...اما دلداریش میدهم!خب تو که نیستی که مرهمش باشی..

چقدر دوری ..دلم ازین دوری میلرزد ولی نمیگذارم این لرزه ها آنقدر شدید شود که فاصله ای بین ما ایجاد شود...هرچند کوچک...هرچند ضعیف!

چکار میشود کرد ..شاید زندگی همین باشد...کمی خنده..کمی دل مشغولی !! دنیایی امید همراه با کمی دلهره و ناامیدی!

چقدر برای دل من سخت است دور از تو به تو بگوید همه چیز عالیس...

هیچ نگرانی نیست!!

(کاش میشد بگویم انقدر دور از تو نگرانم که نمیفهمم چه چیزهای این روزهایم عالیست)

شکایت نمیکنم.. این مسیر زندگی جدید ماست ... همین که وجودت هست...صدایت هست...عشقت هست...

بهترین هدیه خداس...شاید البته بودنت هدیه بهتری میبود!

اما شکر... من نمیخواهم لحظه ای هم این هدیه از من دور باشد...توهم نمیخواهی.. خدا را شکر...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/03ساعت 0:20 AM  توسط مثل هیچکس  | 

گل نازم!!!

 

انگار ساز آشتی میزنی با من...

راستی تو همیشه مشتاقی...

اما من اینقدر گرفتار چرندیاتم شده بودم که پس میزدمت و چشمهایم را هم می بستم تا نبینم چه میکنم !

ممنون که اینبار بزور چشم هایم را باز نگه داشتی...

ممنون که مرا بزور نگه میداری...

ممنون که ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/19ساعت 3:32 AM  توسط مثل هیچکس  | 

حماقت

درگیر حسی غریب! یا نه...آشنا!

همان کله شقی و لجبازی قدیمی...

همان رفقای ناباب همیشگیم شده ام...

تلخ ترین قسمت ماجرا اینجاست که میدانم ضرر میکنم ! اما ادامه میدهم...

محکم و استوار....

آری انگار افتخار بزرگی را قرار است کسب کنم ...

چه حماقتی.. شاید هم مقام عاقل احمق گینس به من برسد!!!

چه درد خنده داری !!



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/08ساعت 2:0 AM  توسط مثل هیچکس  | 

لبخند...

۱ سال از اخرین آپم میگذره...

چقدر جالب بود خوندن احساسات گذشتم و خوندن دونه دونه کامنتام...

مثل شعر فروغ...

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت...

غصه هم خواهد رفت...

الان ۲۴ سالمه و میدونم که این بیت کوتاه تعریف زیبای زندگی ماست

و میدونم که چقدر میشه تو اوج خوشبختی بود و قدرشو ندونست!

اشکالی نداره...خدای ما اونقدر بزرگ هست که از یه دریا سر سختی ما یه دنیا قطره بارون بسازه...

پس ...

لبخند میزنم...حتی اگر گاهی چشمانم بارانیست...

چه بهتر! مگر نه اینکه این قطره ها برکت الهیست؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 1:8 AM  توسط مثل هیچکس  | 

...

 

حس میکنم مثل کرم ابریشم شدم...عجب پیله محکمی دور خودم بستم!!!!

اونقدر محکم که ...

پس چرا پاره نمیشه؟؟

من بزرگ شدم...وقت پرزدنه...

پیله محکم تر میشه...دارم خفه میشم...بازم محکم تر میشه...

انگار تلاش من قدرت اونو اضافه میکنه!!!

چقدر نزدیکه به من ... خدای من! دوستش هم دارم!!!

دارم حل میشم...یه چیزی شبیه منه!!!

اوه خدای من ... انگار این پیله ... تن منه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 9:1 PM  توسط مثل هیچکس  | 

l...o...v...e

زندگی سمی ست

که شور عشق زهرش را خنثی میکند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 1:0 AM  توسط مثل هیچکس  | 

...

نوشتن بهانه می خواهد...

     پس کجاست آن همه بهانه های دیروز من؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/13ساعت 2:38 AM  توسط مثل هیچکس  |